close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود
پرتال خبری و سرگرمی , دنیای مد و زیبایی , بیوگرافی, عاشقانه ,اس ام اس, گالری عکس Instagram Facebook address Finder

تبلیغات
دیگر مطالب
  • برترین ها
  • یا بخت و اقبال
  • مدل مانتو جدید 2016 مانتوهای تابستانی شیک 95
  • جدیدترین مدل شال و کلاه بافتنی دخترانه و زنانه 2016
  • جدیدترین مدل های مانتو
  • مدل های شیک مانتو و پالتو بافتنی
  • جدیدترین عکس های آرمین 2afm
  • جدیدترین مدل مانتو  | مدل مانتو پاییزی جدید
دسته بندي
آمار سایت
بازدید امروز : 104
باردید دیروز : 199
بازدید کل : 19,675,599
آرشیو
تبلیغات
    مدل لباس مجلسی
    پلاستوفوم

1 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) نام رمان : دنیا همان یک لحظه بود

3 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) حجم کتاب : ۶٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۵ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۵ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

11 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

4 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) تعداد صفحات : ۶۶۸

14 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) خلاصه داستان :

داستان راجع به دختری ۲۲ ساله به اسم مریمه… فارق التحصیل روانشناسی اما عاشق بازیگری که بخاطر استعدادی که داشته بهش پیشنهاد بازی تو یه فیلم میشه اما خانواده ش مخالف بودن که مریم به کمک دوستاش و با هزار زحمت خانواده شو با شرط و شروطی راضی میکنه… طی این پروژه دو نفر وارد زندگی مریم میشن… نفر اولی زندگیش توسط مریم عوض میشه… اما نفر دومی زندگی مریم رو عوض میکنه… و زندگی این سه نفر به طرز عجیبی همراه با عشق و ایمان بهم گره میخوره…

 

5 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

6 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) پسورد : www.98ia.com

7 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) منبع : wWw.98iA.Com

11 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) با تشکر از Artmis69 عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

pdf دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

21 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

شلوار لی و مانتوی آبی نفتی مو پوشیدمو شال نیلی مو انداختم روی سرم کوله دانشگاهمم برداشتم . رفتم سمت در و کتونیای آل استار سورمه ایمم پوشیدم…آخرین نگاهو تو آینه به خودم انداختم…ابروهای کمونی مشکی…چشمای گاوی درشت قهوه ای…دماغ قلمی سر بالا…لبای تاحدودی گوشتی…پوست سفید و موهای مشکی حالت دار…شرقی شرقی…ایرانی الاصل!همیشه عادت داشتم به یه رنگ خاصی ست بزنم بخاطر همینم دوتا کمد لباس داشتم…چه کنیم دیگه؟!کم خرجیم!…در خونه رو خیلی آروم باز کردم و رفتم بیرون آخه ساعت شش و نیم صبحه و مامان خوابیده…نمیخواستم دوباره گیر دادناش شروع بشه…هرچند که من میگفتم دارم میرم دانشگاه اما خب دروغ بود!بعد از قضیه محمد مامان بابا کلا خیلی گیر میدادن به من…از همون ۱۵ سالگیم…وایساده بودم منتظر آسانسور که شروین اومد بیرون هفت هشت سالی ازم بزرگتره…حدودا۳۰ سالشه…همسایه ی واحد رو به روییمون و درواقع دوست جون جونی محمد…پوست برنزه داره با موهای مشکی و چشمای قهوه ای ، رنگ چشم اکثر ایرانیا…با بینی گوشتی کوچیک و لبای معمولی…در کل قیافه ی خیلی خاصی نداشت…با دیدن من گفت:
-سلام خوبی؟
-سلام خوبم ممنون…توچطوری؟
-بدنیستم مرسی…
وشروع کرد حال و احوال همه جد و آباد منو پرسید منم فقط گفتم خوبن …حـــــالم از این احوال پرسیای مزخرف بهم میخوره!آخه به توچه پسرخاله عموی مامان من چطوره؟!…اوفــــ!بالاخره این آسانسور لعنتی اومد…پریدم بالا…اونم اومد تو…وای نه!حالا باید ۱۵ طبقه منتظر وایستم…همینجوری داشتم با خودم غر میزدم که شروین پرسید:
- میری دانشگاه؟


ارسال در تاریخ 25 / 10 / 1393 و ساعت 11:11

پاسخ دهید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تمامي حقوق اين وبسايت متعلق به پرتال خبری و سرگرمی , دنیای مد و زیبایی , بیوگرافی, عاشقانه ,اس ام اس, گالری عکس بوده مي باشد.