close
نازچت
بخش سرگرمی و طنز - 29
پرتال خبری و سرگرمی , دنیای مد و زیبایی , بیوگرافی, عاشقانه ,اس ام اس, گالری عکس Instagram Facebook address Finder

تبلیغات
دیگر مطالب
  • برترین ها
  • یا بخت و اقبال
  • مدل مانتو جدید 2016 مانتوهای تابستانی شیک 95
  • جدیدترین مدل شال و کلاه بافتنی دخترانه و زنانه 2016
  • جدیدترین مدل های مانتو
  • مدل های شیک مانتو و پالتو بافتنی
  • جدیدترین عکس های آرمین 2afm
  • جدیدترین مدل مانتو  | مدل مانتو پاییزی جدید
دسته بندي
آمار سایت
بازدید امروز : 163
باردید دیروز : 1,018
بازدید کل : 19,589,983
آرشیو
تبلیغات
    مدل لباس مجلسی
    پلاستوفوم

وقتی یه دست گل کوچیک تو خیابون نزدن!

تا حالا با توپ دولایه که لایش گشاد باشه بازی کردن ببینن از راگبی سخت تره ؟

تا حالا از این توپ دولایه سفتا خورده تو رونشون حس کنن قطع شده پاشون ؟

تا حالا توپشون رو شوتیدن زیر ماشین گیر کنه بگه فیسسسس بعد همه بچه ها فحششون بدن ؟

تا حالا توپشون افتاده تو جوب آب ببره دو پا برن تو جوب بیارنش ؟

تا حالا توپشون افتاده خونه همسایه تک بیارن کی بره زنگ بزنه ؟

تا حالا توپ دو لایه پیدا کردن از خوشحالی تا خونه روپایی بزنن ؟

تا حالا شده تو راه بقالی واسه خرید توپ پلاستیکی قرمز و سفید پول رو گم کنن اونوقت همونجا بشینن گریه کنن ؟

میدونن لیگ محله از بوندس لیگا مهمتره ؟

میدونن یعنی چی ساعتها پشت تیردروازه بزرگترا وایسادن تا بازیشون بدن یعنی چی ؟

میدونی دعوت بچه های محله بغلی واسه یه سه گله کم از یک لشگر کشی ناموسی نداشت ؟

دریبل تو گل می دونن چیه ؟ سانتر از جناحین تو یه کوچه ۶ متری دیدن ؟

اصلاً میدونن آقای اسماعیل آبادی چطوری توپ جر میداد ؟

شوت یه ضرب میدونن چیه ؟ دور نزدیک می فهمن کنایه از کدام ضربه بوده ؟

یه تیکه تو گل می دونن کی جایگزین پنالتی میشه ؟

یه پا ثابت موقع پنالتی میدونن اشارت به کدام پا داره ؟

تا حالا ژست دو پا ثابت موقع پنالتی گرفتن ؟

تا حالا موقع حمله به سمت دروازه با صدای بلند آهنگ فوتبالیستها خوندن ؟

میدونن داشتن تور دروازه برای گل کوچیک یه آپشن حساب میشد و مخصوص مایه دارا بود ؟

اوووه بخوام بنویسم یه کتاب میشه اندر احوالات گل کوچیک … آخه چی میفهمن اینا ؟!

ارسال در تاریخ 11 / 01 / 1392 و ساعت 14:5

یک مشت شکلات
 

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:
مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"
دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟"
بقال با تعجب پرسید:
چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!

ارسال در تاریخ 11 / 01 / 1392 و ساعت 14:3

کارتون موتور
 

یه شب که تا دیر وقت بیرون بودم وقتی داشتم به خونه برمی گشتم همه جا تاریک بود و توی کوچه کسی نبود پشت سر من یه موتوری که لباس سیاه تنش بود با کلاه کاسکت پیچید تو کوچه, یهو خوف برم داشت کیفم رو سفت چسبیدم و سرعتم رو زیاد کردم, وقتی به من نزدیک شد دیگه داشتم میدویدم با وحشت وارد ساختمون شدم دیدم اونم پیاده شده و داره دنبالم میاد قلبم تند تند میزد پله های ساختمون رو دوتا یکی بالا میرفتم وقتی به من رسید قلبم ایستاد و یه جیغ خفیف کشیدم, اون از من چندتا پله بالاتر رفت که باصدای من به طرفم برگشت اونجا بود که فهمیدم این یارو همسایه واحد بالاییمونه برگشت گفت خانوم اتفاقی افتاده؟
با خجالت گفتم نخیر.
گفت تشریف میبرین بالا؟
یهو متوجه شدم که اینقد ترسیده بودم نفهمیدم کی واحد خودمون رو رد کردم و داشتم میرفتم بالا.
از شرم سرم رو پایین انداختم با سرافکندگی رفتم پایین.
حالا هروقت منو میبینه یه لبخند معنا دار بهم میزه که دوس دارم خفش کنم !

 


ارسال در تاریخ 11 / 01 / 1392 و ساعت 14:1

اعتراف می کنم که... همه ما سوتی می دهیم. ردخور ندارد سوتی های بدی هم می دهیم اما صدایش را درنمی آوریم. با اینحال بعضی وقت ها توی جمع های خودمانی تعدادی از همین سوتی ها را تعریف می کنیم. پس چرا وقتی کسی اسم ما را نمی داند، سوتی مان را تعریف نکنیم تا بقیه هم لبخندی بزنند؟! اینجا دقیقا برای همین کار است. البته منظور از سوتی می توانند گاف، یا هر کار، باور و فکر خنده داری باشدکه وقتی یادش می افتیم خنده مان می گیرد شما هم اعتراف های خودتان را بفرستید. ما هم  البته اعتراف می کنیم که بیشتر مطالب این بخش را از شبکه های اجتماعی و وبلاگی با همین موضوع کپی زده ایم، البته آنها اسمش را گذاشته اند؛ «اعتراف های احمقانه شما» ولی به نظر ما این اعتراف ها بیشتر صمیمانه هستند تا احمقانه!

 

 

*اعتراف می کنم به این سن که رسیدم هنوز وقتی می خوام از در خونه برم بیرون اگه جورابم سوراخ باشه عوضش می کنم با این فکر که اگر تصادف کردم و آمبولانس اومد و منو گذاشتن رو برانکارد و مردم دورم جمع شدن سوراخ جورابم ضایع نباشه...

*اعتراف می کنم  امشب بعد از 1 سال به این معما پی بردم که آقاجونم مسواکش رو کجا قایم می کنه که من نمی بینم. بارها دیدم که داره مسواک می زنه اما به محض اینکه بعدش می رم مسواک بزنم مسواکش غیب می شه. خب زیاد پیچیده نیست از مسواک من استفاده می کرده!

*اعتراف می کنم   که هفته قبل یکی از فامیل هامون اومده بود ایران و اصلا فارسی بلد نبود. من رو برد که از سوپرمارکت سر کوچه سیگار بگیریم. منم گفتم آقا یه بسته سیگار کنت با یک دونه اسپری مو بدید. بنده خدا پرسید این چیه؟ منم خیلی خونسرد گفتم این جایزه سیگاره!

*اعتراف می کنم  اولین باری که ویندوزم پرید من کل سیستم از مانیتور گرفته تا موس رو بردم شرکت تا برام ویندوز عوض کنند. بی معرفت ها بهم نگفتند که فقط باید کیس رو بیارم. این کار یه دو سه بار دیگه هم تکرار شد!

*اعتراف می کنم  تو اسباب کشی همسایه مون من نشسته بودم پشت وانت یه طرفم گلدونشون بود یه طرف هم تلویزیون ماشین که رفت تو چاله من گلدونه رو محکم گرفتم و تلویزیونه پخش شد کف آسفالت!

*اعتراف می کنم   تا سن 13-12 سالگی با روسری می نشستم جلو تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت می کشیدم. زیاد می خندید، فکر می کردم بهم نظر داره.

*اعتراف می کنم  بچه که بودم خیلی وراج بودم. برای همین تا از مدرسه می اومدم همه خودشون رو به خواب می زدن.

*اعتراف می کنم  رفته بودم واسه امتحان رانندگی، خیلی هم استرس داشتم. نوبت من که شد افسر بهم گفت دنده عقب برو. من هم که کلی هول شده بودم به جایاینکه دستم رو بذارم پشت صندلی و برگردم عقب رو نگاه کنم دستم رو انداختن پشت گردن افسر و محکم داشتم می کشیدمش طرف خودم!

*اعتراف می کنم  اولین باری که رفتم کارواش من هم همراه کارگرها داشتم ماشین رو می شستم که مسئول کارواش اومد خجالت زده جمعم کرد! خوب چی کار کنم فکر کردم زشته اونا ماشین من رو بشورن و من وایستم نگاه کنم.

*اعتراف می کنم   بزرگترین لذت دوران بچگی من این بود که روزهای بارونی تو راه مدرسه با او چکمه طوسی پلاستیکی که تا زیر زانوم بود مثل خل ها از جاهایی رد می شدم که آب جمع شده. وقتی قابلیت چکمه هام رو می دیدم که تا عمق زیاد هم پام خیس نمی شه کلی کیف می کردم. حس ماشین شاسی بلند بهم دست می داد.

*اعتراف می کنم   2 ماه به همه گفتم خطم سوخته. خواهرم نگاه کرد دید سیم کارت رو برعکس انداختم تو گوشی.

*اعتراف می کنم  مامان بزرگ خدا بیامرزم توی 95 سالگی فوت کرد. صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه می کردن. جمعیت هم زیاد بود. من و داداشم تو بغل هم داشتیم گریه می کردیم. اشک فراون بود و خلاصه جو گریه بود. یکهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی! این رو که گفت کل خونه رفت رو هوا... حالا خندمون قطع نمی شد.


ارسال در تاریخ 11 / 01 / 1392 و ساعت 13:57

طنز ازدواج

 

چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدندکه :(( ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر)).
رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه.
رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشم، رفتم خواستگاری. پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم : نه هنوز. گفت: مرد نشد نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی. رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم. رفتم خواستگاری. مادر دختر پرسید: شغلت چیست؟ گفتم فعلا کار گیر نیاوردم. گفت: بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار.
رفتم کار پیدا کنم گفتند: سابقه کار می خواهیم. رفتم سابقه کار جور کنم. گفتند: باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم. دوباره رفتم کار کنم، گفتند باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم. برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم کار کنم گفتند سابقه کار ، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی. گفتند: برو جایی که سابقه کار نخواهد. رفتم جایی که نخواستند. گفتند باید متاهل باشی!. برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم جایی که سابقه کار نخواستند ولی گفتند باید متاهل باشی. گفتند باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی. رفتم گفتم: باید کار داشته باشم تا متاهل شوم. گفتند: باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم.
برگشتم رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!!!


ارسال در تاریخ 11 / 01 / 1392 و ساعت 13:55

 

 
یک تهرانی، یه اصفهانی، یه شیرازی و یک آبادانی توی کافی شاپ با هم صحبت میکردند :
تهرانی: من یک موقعیت عالی دارم، می خوام بانک ملی رو بخرم !
اصفهانی: من خیلی ثروتمندم و می خوام شرکت بنز رو بخرم !
شیرازی: من یه شاهزاده ثروتمندم و می خوام شرکت مایکروسافت و اپل رو بخرم !
سپس منتظر شدند تا آبادانی صحبت کند 
.
.
.
.
.
.
آبادانی قهوه خود رو هم زد. خیلی با حوصله قاشق رو روی میز گذاشت،
یه کم قهوه خورد، یه نگاهی به اونها انداخت و با آرامی گفت:
نمیفروشم....!!!


توضیح 4جوک : ما هیچگونه قصد توهین به قومیت ها نداریم و صرفاً این مطلب به دلیل محتوای طنز جالب استفاده شده.
دَم هر چی آبادنیه هم گرم  :دی

ارسال در تاریخ 11 / 01 / 1392 و ساعت 13:53



چند وقت پیش دخترداییم به دنیا اومد هممون بیمارستان بودیم پسرداییم خیلی نگران و مضطرب اومد پیش داییم خیلی جدی و شیک گفت : بابا بابا دکتر نگفت آبجیم دختره یا پسر ؟؟؟؟
فکرکنین پرستارا از خنده داشتن روده بر میشدن
بیچاره پسرداییم از خجالت آب شد

ilovely

دخترخالم ۵ سالشه اومده گوشیشو گذاشته رو تاقچه برگشته میگه:
مامان یه وقت مسیجامو نخونیا
اونوخت من تا ۱۰ سالگی فک میکردم گوزن ها شوهر آهوها هستن

ilovely

مامانم به داداشم گفت برو خیارو گوجه و بادمجون بگیر .
داداشم رفت و اومد جای بادمجون پنیر گرفت .
مامانم گفت : چرا پنیر گرفتی ؟
داداشم : قلم سوم یادم رفت ، گفتم چون کنار خیار و گوجه همیشه پنیر میخوریم شاید پنیر باشه !

ilovely

به بابام میگم میخوام برم سمت گیاهخواری ! نظرت چیه ؟!
بابام : آفرین پسرم خیلی هم خوبه مگه تو چیت از بـُز کمتره !!

ilovely

یکی از فامیلامون ( دختر ) یک سال مالزی بود ، بعد دو سال رفت کانادا ، تنهام زندگی میکنه . واسه تعطیلات برگشته ایران . خواست بره کیش با دوستش ، باباش اجازه نداد ! گفت نمیذارم تنها بری مسافرت !

ilovely


سر شب لپتاپ رو خاموش کردم رفتم نشستم تو پذیرایی در جوار خانواده
۱ دقیقه بعد مامانم : لپتاپت سوخته ؟
من : نه
۳ دقیقه بعد بابام : اینترنتت شارژش تموم شد ؟
من : نه
اندکی بعد بابام : چی شده حالت خوب نیست ؟
من : نه چطور ؟
یه ذره بعد مامانم : تو چته ؟ چرا سرت تو لپتاپ نیست ؟
من : خب گفتم یکم بیام پیش شما بشینم !
بابام : مطمئنی طوری نشده ؟
مامانم : خب بگو چرا اینجوری میکنی آخه ؟
هیچی دیگه پا شدم اومدم لپتاپ رو روشن کردم

ilovely
بابام دوآتیشه طرفداره آلمانه . منم اسپانیا . داداشم ایتالیا . این وسط مامانم میگه ” منم طرفداره فرانسه هستم ! ” میگم ” از بازی کدوم بازیکنش خوشت میاد ؟! میگه ” بازیکناشو خوب نمی شناسم ! اما ظرفو ظروفشو خوب می شناسم !

ارسال در تاریخ 10 / 01 / 1392 و ساعت 15:10


آقا چن روز پیش رفتیم عروسی
بعد اینکه عروسی تموم شد داشتیم برمیگشتیم مامانم میگه میلاد ی دختریرو برات نشون کردم منم از خدا خواسته گفتم ا کیه گفت نمیدونم گفتم چی پوشیده گفت نمیدونم
من موندم حالا چهحجوری اون دختررو دیده

ilovely

شرط گذاشتن پسر خاله 5 سالم :
نه بخواب
نه بلند شو
نه تکون بخور
گوشیتو باید بدی بازی کنم
اگه به بابامم بگی خفـــــــــــت می کنم !!!!!!!
آخه پسرخاله ست من دارم .!.!.!.
من : (000)
پسرخاله : )(())(
موبایل : *****
شوهر خالم : #@#$%$^%%

ilovely

دیروز بابا م اومده تو اتاقم بررر و بررر تو چشام زل زده میگه عیدی منو بده ....اخه پدره من عزیزه من تا بوده پدرا به پسرا عیدی میدن....الا بلا راه نداره میگه تا ندی نمیرم بیرون...منم در کمال نارضایتی یه ده تومنی بهش میدم میگه این کمه ...تا یه تراول 50 ازم نگرفت نرفت بیرون ...نه حالا نه جان من شما بگین این پدره من دارم ایا نرم خودمو با کش حلق اویز کنم..:-(((((((((((((

ilovely

تو اتاق بودم یهو داداشم درو باز کرد اومد تو
بهش میگیم بچه بودی در میزدی!
میگه خفه شو بابا

داره میره بیرون،بهش میگم درو ببند
میگه "چپه" شو بابا (خودش جواب خودشو میده)
خود درگیری مضمن داره بدبخت

ilovely

به بابام میگم:بابا 1000 تومن بده من برم تا جایی بیام.
یه 5000 تومنی میده!!!
میگم:به قران راضی نبودما،خجالتمون دادی،با همون 1000 تومن هم کارم را میفته.
میگه:بی شعور یابو مواد گرون شده،برو گمشو انقدم زر زر نکن وگرنه یکی میزنم هر چی از اول عمرت تا حالا کشیدی تخ کنی.

به ولله وقتی جعبه سیگار میبینم چشامو میبندم


ilovely

بابم از دستشویی اومده یه میله آورده فندکو روشن کرده گرفته زیرش سرخ که شده به من میگه بگیر تو دستت
گفتم تو دستشویی به این نتیجه رسیدی که من اسکولم عایا ؟؟؟
میگه گفتم بگیر
گفتم میسوزم بابا
میگه آهاااان پس چرا میگم با دندون فندوق نشکن میگی دندونه خودمه
یعنی اگه جاذبه کشف نشده بود بابای من تو دستشویی کشفش میکرد از بسکه متفکره

ilovely

یه روز تلفنمون زنگید جواب دادم یارو صداشخیلی شبیه داییم بود هی میگفت از بانکم منم باور نمی کردم اخر این گودزیلامون گوشیو از من گرفت هی میگفت سلام دایی ۰۰۰۰
بعد,گوشیودادم به مامی گفتم داییه اونم گوشیوگرفت صداشو بچگونه کرد باهاش حرف بزنه مرده گفت ببخشیدخانم من از بانکم مامان منم کم نیورد گفت منم از بانکم خلاصه مرده قسم,میخورد مامان منم باور نمیکرد اخرشم که باورش شد مرده بی خیال شد گفت به موبایل همسرتون زنگ می زنم وقطع کرد:-)
یعنی خداییش دیوونه شد بنده خدا
من:-):-):-):-):-):-):-)
مرده:-(:-(:-(:-(:-(:-(:-(:-(
گودزیلا:-]]]]]]]]]]
مامانم:-0000000

ilovely

دختر خالم خير سرش دانشجوى مملكته و ى تا بچه هفت ساله داره
خانم ى گوشى تاچ داره وقتى كسى ميره سراغش ميگه به گوشيم دست نزن لمسيه!
ميگم بلوتوثتو روشن كن ميگه گوشيم خراب نميشه!
ميگم مموريتو بده سيمكارتشو بهم ميده،

ilovely

با دوستم تو ماشين نشصته بوديم البت فك نكنى پرايد هستا،
ى خانومه اومد با دوستم احوال پرسى كرد ى دهه هشتادى همراشون بود به مامانش ميگفت اين پسره كيه؟مامانش گفت مامانش دختر خالمه،اى 10 ه هشتادى گفت پس سلام:-D
دوستم:-D
من:-D
دهه هشتاد به قبل:-D
دهه هاي بعد:-D

ارسال در تاریخ 10 / 01 / 1392 و ساعت 15:4


ilovely


بابام از بیرون امده خونه.بعداز سلام و احوال پرسی بهش توجه کردم دیدم سیبلاشو زده.بهش گفتم بابا سیبلاتوزدی؟گفت؛پ ن پ فرستادمشون مزرعه تا علف بشن و غذای گوسفندها بشن.


ilovely


ابجیمو بردیم دکتر دکتر ه می گه مریض شدی
په نه په گفتیم بیاریمش یه سر به شما بزنه ببینید داریم می ریم بیرون چیزی لازم نداری برات بخریم !؟؟؟


ilovely


صبح بلند شدم دارم میمیرم از دندون درد به مامانم میگم یه قرص مسکن بده دارم میمیرم میگه واسه دندونت میخوای گفتم پ ن پ میخوام بکارمش زیر زبونم شاید درخت قرص مسکن سبز شه


ilovely


دوستم میپرسه تو هم مثل من به طبیعت و دریا و گل و چیزای رمانتیک علاقه داری؟ پـــ نه پـــ من فقط به زباله دونی و آشغال و توالت عمومی و چیزای چندش آور علاقه دارم!!!!


ilovely


رفتم بقالی محل.میگم:یه نوشابه خانواده بده.
میگه:خنک باشه؟ تا دهنم رو باز کردم محکم کوبید تو گوشم.
بهش گفتم:مگه دیوونه شدی؟ چرا میزنی؟
میگه:مگه نمیخواستی حرفت رو با پ ن پ شروع کنی؟
تو چشماش نگاه کردم گفتم: پ ن پ!
میخواستم با فدات شم شروع کنم!



ilovely


گداهه دستشو دراز کرده جلوم میگم پول میخوایی؟
میگه پ ن پ بزن قدش!!!


ilovely


رفتم مغازه تبلتمو بزارم برا فروش دوختره امده مگه این چیه تبلته !!!!
منم جو گیر شدم گفتم پ ن پ سینی چایی بگیر ترمین کن واسه خاستگاریت


ilovely




تو دستشویی گیر کرده بودم هیچ.
بابام اومده بهم میگه کمک می خوای؟
میگم پ ن پ اینجا اوضاع خوبه اگه خواستی شما هم بیا این تو جا هست من دارم یوگا کار می کنم.
اومدم سر میز نشستم مامانم بهم میگه غذا میخوای میگم:
پ ن پ کمرم درد میکرد اومدم ماساژ رو صندلی.


ilovely


امروز از آرایشگاه که میومدم ، تو راه یه دختر حدوداً سه ساله و مامانش راه میرفتن.........
یهو دختره به من اشاره کرد و گفت: پسر......

منم گفتم: پـــ نه پـــ دیو دو سر!!!


ilovely



رفتم بانک چک نقد کنم ( الان فهمیدین من شر خرم دیگه ) یارو میگه پول نقد بدم ؟؟؟
گفتم پـَ نـَ پـَ پسته بده دور هم حال کنیم



ilovely


رفته بودم دستشویی دبیران یه هو معلم عربی اومد تو گفت عزیزم اومدی دستاتو بشوری گفتم پ ن پ سوسکم اومد غذا خوری



ارسال در تاریخ 10 / 01 / 1392 و ساعت 14:43
تمامي حقوق اين وبسايت متعلق به پرتال خبری و سرگرمی , دنیای مد و زیبایی , بیوگرافی, عاشقانه ,اس ام اس, گالری عکس بوده مي باشد.