close
نازچت
داستان های عاشقانه
پرتال خبری و سرگرمی , دنیای مد و زیبایی , بیوگرافی, عاشقانه ,اس ام اس, گالری عکس Instagram Facebook address Finder

تبلیغات
دیگر مطالب
  • برترین ها
  • یا بخت و اقبال
  • مدل مانتو جدید 2016 مانتوهای تابستانی شیک 95
  • جدیدترین مدل شال و کلاه بافتنی دخترانه و زنانه 2016
  • جدیدترین مدل های مانتو
  • مدل های شیک مانتو و پالتو بافتنی
  • جدیدترین عکس های آرمین 2afm
  • جدیدترین مدل مانتو  | مدل مانتو پاییزی جدید
دسته بندي
آمار سایت
بازدید امروز : 266
باردید دیروز : 656
بازدید کل : 19,586,557
آرشیو
تبلیغات
    مدل لباس مجلسی
    پلاستوفوم

داستان کوتاه و غمگین غرور من


ارسال در تاریخ 04 / 01 / 1395 و ساعت 14:58

داستان زیبای آلزایمر مادر


ارسال در تاریخ 22 / 12 / 1394 و ساعت 22:40

داستان زیبای نشانه عشق


ارسال در تاریخ 12 / 10 / 1394 و ساعت 21:25

 در بدن افراد عاشق چه اتفاقی می افتد؟


ارسال در تاریخ 10 / 10 / 1394 و ساعت 11:20

عشق و دوست داشتن


ارسال در تاریخ 09 / 10 / 1394 و ساعت 10:18

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد .

او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند

اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند

در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت

همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام.

اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم

که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی

فردای آن روز پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام

۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند

و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت

که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار،

این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم..

امیدوارم لذت برده باشید….

داستان در مورد مرد ها,داستان عاشقانه,داستان عاشقانه در مورد عشق,داستان عاشقانه زیبا,داستان عاشقانه غمگین,دلنوشته عاشقانه,دکلمه,تنها,پیرمردی,داستان عاشقانه,کوتاه


ارسال در تاریخ 04 / 12 / 1393 و ساعت 14:59

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا پرسید پس تو میخواهی با من گفتگو کنی؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت وقت من بی نهایت است. در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: کودکی شان. اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند… اینکه آنها سلامتی شان را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی شان را بدست آورند. اینکه با اضطراب به آینده نگاه می کنند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده. اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه‌ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده‌اند…

 

حکایت,داستان,داستان جالب,داستان عجیب,داستان پند اموز,دلتنگ خدا,عشق به خدا,رازو نیاز با خدا,دلم گرفته,عاشقان خدا,زندگی همیشه شاد,عشق و کشک,مناجات,نیایش,رازو نیاز


ارسال در تاریخ 04 / 12 / 1393 و ساعت 14:34

وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت
التماس رو تو چشام دید و رفت
با تمام خوبی هام اون بی وفا
رنگ غم تو چشام پاشید و رفت
.

.
.

چقدر دلم هوایت را می کند
حالا که دیگر هوایم را نداری

.

.
.

این روزها پر طرفدارترین بازی در بین آدم ها
بازی با احساسات است
.
.
.

بوی رفتن می دهی
عطر تازه ای خریده ای؟
.
.
.

ضربه ات کاری بود
بی وفایی کردی
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشق پاک که پر از یاد تو بود
.
.
.

باده ی عاشق ز هر باده جداست
بی وفا مستی مگر از باده ی عشقت نبود؟
کین چنین دل را شکستی
.
.
.

اینجا زمین است
رسم آدم هایش هم عجیب
به جای اینکه دنبالت بگردند
تو را فراموش می کنند
.
.
.

مـثـل تـــار مــوهـــایـش ایـن بـــار

دوسـتـت دارم هـــایـــم را

پـشـت گـوشـش انـــداخـــت

و رفــت !
.
.
.

به خدا بگو

زمستانش سرد نیست

تکرار نکند فصل هایش را !

من در تابستانش هم از بی وفایی

دندان به دندان سائیده ام
.
.
.

درد دارد وقتی من عاشقانه هایم را می نویسم

دیگران یاد عشقشان می افتند و تو هنوز بی خیالی !
.
.
.

سخت است خیلی سخت !

وقتی بدانی او کجای زندگی توست

اما ندانی تو کجای زندگی او هستی

 


ارسال در تاریخ 04 / 12 / 1393 و ساعت 8:59

گاهي هم اينجوري فکر کنيم بد نيست

او ' مــرد ' است
دستهايش از تو زبرتر و پهن تر است...
صورتش ته ریشى دارد...
جـاىِ گریه کردن، موهایش سفید ميشود...
او با همــان دستهاي زبرش تو را نوازش میکند...
و با همان صورت ناصاف تو را مي بوسد و تو آرام میشوى...
به او سخت نگير..!
او را خراب نکن..!
او را 'نامــــرد' نخوان..!
آنقدر او را با پول و ثــروتش اندازه نزن..!
فقط به او نــــخ بده تا زمین و زمان را برایت بدوزد...
فقــــط با او روراست باش تا دنیا را به پایت بریزد...
آن مردي که صحبتش را ميکنم، خيلي تنهاتر از زن است..!
لاک به ناخنهايش نمیزند که هر وقت دلش يک جوری شد، دست هايش را باز کند، ناخنهايش را نگاه کند و ته دلش از خودش خوشش بیايد..!
مرد، موهاش بلند نیست که توی بی کـسی هايش کوتاهش کند و اينطوري با همه ي دنيا لج کند..!
مرد نميتواند وقتی دلش گرفت، به دوستش زنگ بزند، يک دل سير گريه کند و سبک شود..!
مرد، دردهايش را اشک نمي کند، فرو مي ريزد در قلبي که به وسعت درياست...
يک وقت هايي،
يک جاهایی،
باید گفت:
'ميم' مثل ' مرد '

 

جمله عاشقانه درباره مرد,مردان,عاشقانه,جملات عاشقانه,داستان مرد,جملات زیبا در مورد,داستان,مرد,داستان احساسی,جمله,عاشقانه,جملات مردانه,حرف های عاشقانه,پیام,پیامک


ارسال در تاریخ 03 / 12 / 1393 و ساعت 15:7

نامه ای از یک پدر به دخترش.....


دخترکم:


برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ....


چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی....


کسی که باعث گریه ات میشود را پاک کن...


به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن...


بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی....


 

دخترکم 


تو زیباترینی... .


همیشه با این باور زندگی کن...


خودت را فراموش نکن...

 

شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....


اما به یاد داشته باش ، کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....

 

دخترک من!


هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....

 

اشتباه که کردی برخیز....


اشکالی ندارد ، بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....


خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی که اگر کسی ذره ای شعور داشته باشد ، خاص بودنت را در مییابد....

 

زمستان است.... 


زیاد میشنوی هوا دو نفره است!


به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد..

 

دخترکم شاید شاهزاده ات را نیابی اما 


باور داشته باش که برای پدرت تو ملکه هستی.

 

گریه کرده ای؟


رنج کشیده ای؟


سرت کلاه رفت؟


اذیتت کرده اند؟

 

عیبی ندارد.... 


نگذار تکرار شود.تکرار دردناکتراست.

 

نامه خواندنی یک پدر به دخترش,قسمتی از نامه ی یک پدر به دخترش,نامه عاشقانه,عاشق,نامه های عاشقانه,متن عاشقانه,جملات عاشقانه,عاشقانه,نامه,,پیام عاشقانه پدر,نامه اح



ارسال در تاریخ 03 / 12 / 1393 و ساعت 15:1
تمامي حقوق اين وبسايت متعلق به پرتال خبری و سرگرمی , دنیای مد و زیبایی , بیوگرافی, عاشقانه ,اس ام اس, گالری عکس بوده مي باشد.